X
تبلیغات
خانه ی امید

خانه ی امید

**الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی........همدلی کنم**

شیشه ی احساس مرا دست نزنید ! چندشم میشود از

 

لکه ی انگشت دروغ !

 

آنکه میگفت که احساس مرا میفهمد ... کو ؟

 

کجا رفت که احساس مرا خوب فروخت...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط محبوبه و خدا جونش...| |

در این زمانه بی های وهوی لال پرست                             خوشا به حال کلاغهای قیل وقال پرست

 چگونه شرح دهم لحظه لحظه خودرا                                 برای این همه ناباورخیال پرست

به شب نشینی خرجنگهای مردابی                                    چگونه رقص کندماهی زلال پرست

 رسیده ها چه غریب ونجیده می افتند                                به پای هرزه علفهای باغ کال پرست

 رسیده ام به کمال که جزاناالحق نیست                              کمال را دا را برای من کمال پرست

                                      هنوزم زنده ام زنده بودنم خاریست

                                     به تنگ چشمی مردم زوال پرست.

خدایا...

خدایا خودم ازگریه های شبانم خسته شدم

بس وقتی همه توخواین مجبورم توسکوت زاربزنم خسته ام

من گله دارم همیشه میگن بایدشکرکرداره همیشه شکرکردم

خب ولی تا کی شکرکنم به نتیجه نرسم

خدایا زندگی تواین دنیا داره عذابم میده زندگی تواین دنیا داره خوردم میکنه دیگه خسته شدم بس نابرابری دیم

خدایا خسته شدم بس غصه خوردم

خدایا دیگه چی مونده ازاین دنیا چی میخوای ازاین خلق کردن

چی میخوای ازاین نابرابری

تا کی بریزم تودلم سکوت کنم یا اگه با کسی حرف میزنم بزنن تودهنم بزنن توپرم بگن ولش کن

نمیتونم خدایا نمیتونم

چه طورخودموکنترل کنم وقتی بچه 10ساله ای رومیبینم که داره با خانوادش بهترین اسباب بازی رومیخره

توهمون لحظه بچه هم سن وسالشومیبینم که گونی به دوش داره زباله جمع میکنه واسه چی؟

واسه یه لقمه نون...

تعجب نه مهربون هیچکس به این بی انصافی تعجب نمیکنه خسته ام گریزونم ازاین دنیامتنفرم

دیگه نفس کشیدن تواین دنیا داره عذابم میده

ازخودم زندگی ادما بی انصافی خسته ام

ازترحم بیزارم

ازدروغ بیزارم

ازنازاشوه بیزارم

ازکلاسای الکی بیزارم

بیزارازهرچی دوروییه

بعده مدتها اومدم خواستم متفاوت باشم ولی نشد

اره نشدحرفا رودلم سنگینی میکنه

اینجا به کسی اجبارنمیکنم حرفای دلموکامل بخونه اینجا تنها جاییه که میخوام با خودتون با قلبتون با احساساتون روراست باشین...

دیدی تحمل نداری برو

اره به سلامت

ولی ترحم نکن

دروغ نگو

مردباش وصادق

من یه دیونه ام که با همه اهل خانودم فرق دارم نه تنها با خانواده با همه ادما من میخوام به بقیه فک کنم من میخوام بسازم حتی اگه بشکنم

خدایا ازاین بی انصافیت کلافه ام

تواین دنیا ادما فقط اسم انسان روبه یدک میکشن کلافه ام ازاین دنیاازاین انصاف

تا کی میخوای به این راه ادمه بدی

خدایا این همه باهات حرف میزنم نمیخوای جوابموبدی؟

تا کی سکوت میکنی

تا کجااین قصه میخوای ادامه بدی؟

یکی توحسرت یه لیوان ابه اون یکی دریا سیرش نمیکنه

وقتی دلم از خدا ازاین دنیا ازادما میگیره دلم میخوادبمیرم اینقدی الان درگیرم که نمیدونم چی میخوام دلم چرا گرفته

دلم الان خر شده گریه میخوادیه چیزایی نوشتم ولی جاش اینجا نبودمجبورشدم پاک کنم

گریم گرفته خستته ام ازااین زندگی

که هیچی این دنیا ارومم نمیکنه

اخه خدا چرا منواین جوری افریدی؟

چرا بهم جواب نیمدی چرا ارومم نمیکنی؟

ازاین خلقتت ازاین دنیات ازاین افریده هات خسته ام

بیا اره بیا ببین چه چیزایی افریدی؟

تا کی مث دیونه ها فقط غصه بخورم زاربزنم وبه بدبختیای ادما فک کنم

خدایعنی چه گناهی کردم که این جورری داری عذابم میدی؟

 

ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کوربود

 

من که خود راضی به این خلقت نبودم زودبود

 

من که باشم یا نباشم کاردنیا لنگ نیست

 

من بمانم یا بمیرم هیچکس دلتنگ نیست...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط محبوبه و خدا جونش...| |

برای تمام سختی هایی که میکشم و اسم اون هارو رنج کشیدن میذارم(صبر)میکنم که فک

 میکنم بزرگترین احترام به حکمت های خداست...

دوست داشتن یه نوع باوره خوش به حال اون باوری که که صادقانه باشه...

میبخشم همه کسایی روکه با من واحساسمو قلبم هرکاری خواستن کردن ومنوتوتنهایی های خودم

تودوردستها رها کردن وبه احترام همشون راه برگشتشون به قلبموگل بارون میکنم...

ای خدای بزرگ ومهربون ازت میخوام توفرصتایی که دارم حین اینکه کسی به حساب خودش تلنگری

 میزنه........ومن ناخواسته میشکنم اهی نکشم...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 3:44 قبل از ظهر توسط محبوبه و خدا جونش...| |

هیچ وقت گرفتارشدن توتنهایی

وشکست خوردن ننگ نیست ننگ اونه که برا همیشه تواون دست وپابزنی مهربون...

خدایا دستای سردموبگیرتودستات...

خدایا شمع امیدم سوسو میزنه خاموشش نکن...

خدایا فقط خودت...

خدایا خودت راهو بهم نشون بده...

 

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.


 

     ساکت که بمانی، میرود به حساب جواب
نداشتنت.

عمراً بفهمند داری جان میکنی تا احترامشان

را نگه داری...

 

 

دوست داشتن مثل بازی الاكلنگه

 اونیكه عاشق تره خودشو پایین میاره

 تا عشقش از بالا بودن لذت ببره
 
 
 
 

چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن

 هیچ بادی نمی وزد!

 


میدانی دلتنگی عین آتش زیر خاکستر است گاهی فکر میکنی تمام شده اما یک دفعه ......همه ات را آتش میزند.
 
 

آنقدر آرزوهایم را به گور برده ام که دیگر جایی برای

جسدم نیست!!!...








 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط محبوبه و خدا جونش...| |

خدایا به حقیقت شب قدر قسمت میدم
عافیت و سلامتی جسم و جان و دین و دنیا و اخلاق را نصیب همه ی ما بگردان. آمین...

امشب رحمت دوست جاریست، مانند رود، نه! مانند باران، اگر دلتان لرزید، بغضتان ترکید، کسی اینجا محتاج دعاست، اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنید...

شب قدر در مصلي تهران

از عرش صدای ربنا می آید
آوای خوش خدا خدا می آید

فریاد که درهای بهشت باز کنید
مهمان خدا سوی خدا می آید...

مراسم شب قدر در نوزدهمين شب ماه رمضان در بهشت زهراي تهران

یکی ازبهترین وقت های دعا که مستجاب میشه وقتی هست که از همه چیز نا امید
هستیم و یک ذره غرور هم نداریم . بخصوص اگر موقع افطار باشد . . .

كاش در اين رمضان لايق ديدار شوم / سحري با نظر لطف تو بيدار شوم
كاش منت بگذاري به سرم مهدي جان / تا كه هم سفره ي تو لحظه ي افطار شوم...

یا رب ز تو امروز عطا می طلبم
هشیاری و بخشش خطا می طلبم
مقبولی روزه و نماز و طاعات
از درگه لطفت به دعا می طلبم...

مراسم شب قدر در نوزدهمين شب ماه رمضان در بهشت زهراي تهران

خدایا به حرمت همین شبای عزیزما بنده های گنهکارتوببخش...

بچه ها همگی اول برا ظهورمهربانی دعا کنیم که اگه بیاددیگه همه

 گرفتاریهامون برطرف میشه

بچه ها التماس دعافراموشم نکنین

دعا کنین که خدای بزرگ اول پدرومادرامونو بطلبه خونش

 بعدش دعا کنین خودمون لایق این باشیم که بطلبه بریم خونش

البته اول از همه بنده های خوب خدارودعا کنیدواگه منم لایق بودم

 منم فراموش نکنیدبچه ها برا یه کی که خیلی گرفتاره دعا کنیددعا

کنیدهرچی ازخدا

 میخوادبهش بدهوراهی که بایدبره روبره ودیگه تنها نباشه...

خدایااول بقیه بعدخودم...خودت ازگناه منه بنده روسیاهت بگذرولایق خوبیهات

 بدون

من برا همه مهربونای اینجا وکسایی که نمیشناسم دعا میکنم عاقبت به

خیربشنو اینکه میخوام همه

رولایق یه سرسوزن ایمان بدونه وماروکمک کنهتا توقیامت روسیاه نباشیم

امین

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط محبوبه و خدا جونش...| |

مادرمهربون بایه کتاب بیشترمیشه سربچهامونوگرم کنیم تا اینکه خودشون سرشونوگرم

 کنن...

 

این بخشی ازلذت بردنه مهربون؟؟؟

اینم یه نگاه مهربون که عاشقانه داره نگات میکنه و صدات میکنه که مهربونم برگردد...

دستاتونوبدین تا کمک کنم ازپشت میله های اسارتی که خودتون ساختین بیاین بیرون

 ولذت واقعی روتوازادی ببرین...

مابا همیم...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط محبوبه و خدا جونش...| |

خدایا کفرنمی گویم:

 

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط محبوبه و خدا جونش...| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 4:9 قبل از ظهر توسط محبوبه و خدا جونش...| |

 
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط محبوبه و خدا جونش...| |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط محبوبه و خدا جونش...| |


آخرين مطالب
» صداقت چرا گم شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
» شرح درد...
» خدایا شکرت...
» خدا...دلم...
» شبای قدرنزدیکه......التماس دعا......خیلی محتاجم......خدا بنده روسیاهتو ببخش...
» یه دوست تصمیمشوگرفته با ازادیش دل مادری روکه همه امیدش بوده شادکنه،به جای همتون خوشحالم.
» خدایا....
» دلم گرفته ازخیلی ها...
» دوست خوبم بیاوبرای رویش دوباره درسخت ترین شرایط تلاش کن.بدان من باتوهستم ای مهربان
» دل نوشته یک باران دیده پاک
Design By : Pichak